همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
ز مدينه تابه کعبه سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبيک به وظيفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نيازش طلب نياز کردن
به خدا که هيچکس را ثمر آنقدر نباشد
که بر روی نا اميدی در بسته باز کردن
گفتنش خیلی اسونه و درک کردنش خیلی سخت...
امسال هم در مراسم اعتكاف شركت نكردم...
با خودم گفته بودم "من كه كاملا خوب نشدم نمي تونم روي زمين نماز بخونم ، نمي تونم پاهامو جمع كنم " و من فرصت سه روز تنها فكر كردن رو از دست دادم.
اون طرف قضيه بهم مي گفت با اتفاقات اخير اصلا حوصله داري بخاطر مرخصي ، با شركت بحث كني ، اصلا حوصله داري با مامانت بحث كني تا با رضايت خاطر بري اعتكاف ...
اما يك صداي دروني ميگفت" اينها همه بهونه است ، تو ديگه با خدا هم فاصله گرفتي" .
بچه كه بودم هيچوقت دستها ي خدا رو رها نمي كردم
خونه مادربزرگ به اندازه كافي بزرگ بود كه جا براي همه باشه، وقتي شبها توي حياط بازي ميكرديم هميشه بي اختيار دستهامو به سمت ستاره ها مي بردم تا ستاره ها رو بچينم
بغض مي كردم كه چرا نميشه ، دلم مي خواست جاي "فليپ " جزيره ناشناخته باشم هر روز ابگوشت لاك پشت بخورم ،عشقهامون پاك بود، عهد هاي كه مي بستيم هميشگي.
بزرگتر كه شدم مي خواستم دكتر بشم ، اما هميشه از رنگ قرمز مي ترسيدم ، شدم اسكارلت اوهارو دنياي خودم ، روياها زياد بودن و غرورم بيشتر
حالا درسها زياد شده بود ، وقت براي دعا خوندن كمتر شد ، ديگه نمي شد نمازهاي طولاني خوند ، بايد مهندس ميشدم ، ديگه كم كم عشقهاي كودكي هم كمرنگ ميشد.
بزرگتر كه شدم فهميدم كه معلم ادبياتم همه درسهاش اشتباه بود :
" زير بارند درختان كه تعلق دارند اي خوشا سرو كه از بار غم ازاد امد"
فهميدم كه بايد دروغ گفت ، با يد دل ادمهارو شكست ، بايد وجدان رو زير پا گذاشت ، بايد براي بدست اوردن مقام ديگران اونهارو خراب كرد ، فهميدم كه ديگه بزرگ شدم ، فهميدم كه خدا رو گم كردم ...
فهميم كه دوست صميمي تو براي پنهان كردن حقايق از تو هم نمي گذره ، انگار همين ديروز بود خنديدم و گفتم " خانمهاي شركت حق ندارن از من قد بلندتر باشند ، خوبه كه تو اينو رعايت كردي" و اون هم خنديد اما من اشتباه كردم .
كاش هيچوقت حقيقت رو نفهميده بودم والا اينقدر دلتنگ نمي نوشتم ...
امشب مي خوام دستهامو به سمت ستاره ها بلند كنم تا اونهارو بچينم ، ميدونم كه دوباره واسه نچيدنشون گريه ميكنم ، ميدونم كه اگه باد به گوش عشقهاي كودكي برسونه اونها هم با من گريه مي كنند.
حالا امشب مبعث است...
با خودم ميگم كاش امشب كنار كعبه بودم ، حتما قدم زنان تا غار حرا مي رفتم
اما نمي دونم اگر اونجا بودم واقعا اين كارو مي كردم.
به نظر من نقاش خوشبخت است...
زندگي براي من بسيار با ارزش شده است و بسيار خوشحالم كه عاشقم.
زندگي و عشق من يكي است.
در نامه ات گفته بودي كه در مقابل من ديوار "نه، هرگز،هرگز" قد علم كرده است در جواب مي گويم" رفيق من ، اكنون به ان ديوار مثل يك قالب يخ نگاه ميكنم و ان را به سينه ام مي فشارم تا اب شود".
ونگوگ

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد

اينروزها سرم خيلي شلوغه، تقريبا هر روز ميرم شركت . حالا چرا بايد هر روز برم شركت (با اينكه من شيفت كار ميكنم) معماي لاينحلي است كه من از پيدا كردن جواب قاصرم .
سه روز پيش كه خيلي خسته شده بودم ، و بچه هاي مركز رفته بودند تلوزيون رو روشن كردم كارتون"سنباد" بود ، چه تصاوير خنده دار ولي مهربوني داشت ، يكي از برنامه هاي مورد علاقه من بود ، اما من هيچوقت قسمت اخرش رو نديدم مثل خيلي از برنامه هاي ديگه...
يكي ديگه از كارتونهاي مورد علاقه من و يا شايد خيلي از بچه ها "جادوگر شهر از " بود.توي عالم بچگي ها يكي از روياهاي من اين بود يك روز كه از خواب بيدار ميشم خونمون يك جاي ديگه باشه بعدش من از تمام مانع ها رد بشم و به شهر خودمون بگردم ، اين ارزو ، ارزوي خيلي از بچه ها بود و بچه ها نمي دونستند وقتي كه بزرگ ميشن همه در يك مرحله از زندگي به اين ارزوشون ميرسن .
اما معلوم نيست كه همه مي تونند به خونه هاشون برگردند ويا...
احرام زندگی می کنم
به طواف کعبه بودن
تا جاودانگی را به جای اورم
میان دو ایینه هستی و فنا سعی میکنم
خسته ام ،خسته تر از هاجر
می خواهم بخوابم
ولی دوست دارم سحرگاهان معبود، مرا که خفته در محراب فکرم
بیدار کند
و به معراج ابدیت تا کنار ذوب شدنم در خورشید بالا برد.
افسانه
"قسم به روز هنگام روشنایی وقسم به شب هنگام آرامش که پروردگار تو ، تو را ترک نکرده و بر تو خشم نگرفته
...پس به شکرانه آن تو یتیم را هرگز میازار"
دو روز پیش به شیرخوارگاه آمنه رفته بودم ظاهرا بچه ها مدرسه بودند و کارکنان در حال رفتن به خانه هایشان همه جا ساکت بود واز بازارچه خیریه و شلوغی پیش خبری نبود، وارد سالن شدم یک لحظه حس کردم که دیگر راه بازگشتی ندارم این بار هم موفق به دیدار بچه ها نشدم ،از روبرو شدن با بچه ها می ترسم . کنار پرستاری نشستم خسته بود اما نگاهی مهربان داشت، غم بزرگی روی دلم سنگینی میکند..
وقت برگشتن هوا ابری بودوچند قطره باران، احساس گرسنکی کردم از اولین مغازه شکلات خریدم ،یکی از مسئولین گفت :"بچه ها به ماهی احتیاج دارن"با تعجب گفتم ماهی ، پرستاری که همنام خودم بود گفت "شکلات ماهی هم داریم".مثل اینکه طعم شکلات عوض شده بود از خریدش پشیمان شدم،
به خانه رسیدم مثل همیشه غذا گرم و آماده بود و آرامش همیشگی. به کودکان فکر میکنم ،بچه های طلاق،بچه های فقر و جهالت،بچه های مستی های شبانه،بچه هایی که همه پاک و مقدس هستند.در مورد کودکان من به گناه اعتقاد ندارم.دلم گرفته و دنیا پشت اشکهای چشمم متزلزل بنظر میرسد، آیا بهانه ای برای گریستن یافتم..
از تمامی کسانی که این مطلب را می خوانید تقاضا دارم که بیاید با کمکهای خودمان این باور را در ذهن کودکان پررنگتر کنیم که انها مسافران کوچکی هستند که" خدا به ما هدیه داده است" .
دیروز با یکی از دوستانم برای همیشه خداحافظی کردم...

دیگر تمام شد
حالا بیا به خانه برگردیم
بیا به فال گشوده این کتاب قدیمی
فقط از یک جواب روشن کوتاه
به سهم اندک این علاقه قناعت کنیم

نقاشی شبیه نقاشیهای ونگوگ است ، در نگاه اول فقز، بی عدالتی ، نا امیدی ... اما نقاش “William aiken walker” است . تا حالا اسمش را هم نشنیده بودم ، زندگی نامه این نقاش را هنوز نخواندم اما یک حس عجیب دارم یاد یکی از کتابهایی افتادم که در گذشته های دور خواندم "فرار به سوی پیروزی"جلد کتاب با رنگهای تند نقاشی شده بود ، نمایی از غروب که با رنگهای سورمه ای وقرمز تند(هیچوفت رنگ قرمز را دوست نداشتم)کشیده شده بود و یک سرزمین وسیع با چند پناهگاه کوچک که ظاهرأ کسی پشت یکی از انها پنهان بود ، داستان در مورد گروهی ار سیاه پوست ها بود که قصد فرار به سمت ازادی داشتند ...یک لحظه فکر کردم که چرا ، اما یادم افتاد که با خودم عهد کردم که اشتباهات خودم و دنیای اطراف خودم را به عدالت یا بی عدالتی خدا ختم نکنم یا به گفته آندره ژید "خدا را با خوشبختیت نسنج".امیدوارم مغاره ها باز باشند ، روی همه بوم های که داشتم نقاشی کشیدم می خواهم یک تابلو جدید را شروع کنم.